باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

نخودی من و باباش

18 و 19 ماهگی فرشته

سلام نازنین دخترم خوبی عزیزم امروز دوم بهمن ماهه و از آخرین باری که وبلاگتو اپدیت کردم دوماه میگذره تا حالا دوباره واست کلی تک و تعریف نوشتم ولی هر دوبار اینترنت قطع شد و همش پرید گفتم نگی مامانم تنبل بود االان 19 ماه و11روز داری و خیلی خیلی خانم شدی مامان و بابا به شما افتخار مبکنند روزها به سرعت میگذرند و تو بزرگتر و عاقلتر مبشی و ما دلمون واسه روزهایی که گذشت تنگ میشه بیشتر از سنت متوجه میشی و رفتار میکنی عاشقتم دوست دارم ساعت ها بغلت کنم کنارت باشم باهات بازی کنم و از تک تک لحظات بازی و شیطنتت فیلمو عکس بگیرم دوماه که گذشت پر از اتفاقات سخت و شیرین بود اولش سه روز مریض بودی سلام نازنین دخترم...
2 بهمن 1393

تولد بابا حمید

سلام گل دخملم امروز ۵ آذر و دو روز پیش ینی ۹۳۹۳ تولد بابا حمید بود از همین جا میگیم بابا جون حمید تولدت مبارک ۱۲۰ ساله بشی این روزا رشد و پیشرفت در کارهات بقدری سریع هست که تصمیم گرفتم هفته به هفته بنویسم یادم نره اول اینکه الان خیلی راحت میتونی خودت توی دستشویی جیشت رو بکنی و کلی ذوق میکنی حتی نداشته باشی زور میزنی دو قطره بیاد یبارم که پوشک نبودی گفتی جیش و سریع بردم توالت کلمات باشه و بله رو خیلی قشنگ و به موقع میگی  به حرف مامان و بابا با دقت گوش میکنی و انجام میدی همچنان بشدت وابسته پتو هستی الان یکی از کارهای سختی که در پیش داریم کم کردن شیر شماس که همش میگی می می و شبا دوساعت به دوساعت تا زمانی که بیدار بش...
5 آذر 1393

۱۷ ماهگی

سلام گل دخترم امروز که برایت مینویسم ۲۷ مین روز از دومین ماه پاییز هست و پنج روز وارد ۱۸ ماه  شدی خیلی خیلی بزرگ و فهمیده شدی ناز و عشوه نگو که از سرو پاهات میریزه اولین جمعه محرم امسال همراه بابا حمید و مامانی بردیمت مراسم شیرخوارگان امیدوارم قبول باشه و زیر پرچم امام حسین بزرگ بشی  اینقدر قشنگ نماز میخونی میگیم حسین حسین سینه میزنی               برای مراسم تاسوعا و عاشوار هم رفتیم شوشتر دیگه غریبی نمیکردی و با همه جوش میخوردی به خصوص مهداگلی رو خیلی دوست داشتی کلی با هم بازی میکردین سفرمون کوتاه بود و زود برگشتیم قبل از محرم هم یه روز سه تایی رفتیم نمایشگاه...
27 آبان 1393

۱۶ ماهگی

سلام زندگی مامان امروز ۳۰ مهر ماه اولین ماه پاییز هست دخترم الان یک ماه که اومدیم خونه جدید و تحول جدیدی تو زندگیمون آغاز شده مهمتر از همه اینکه شما از همون هفته اول تنهایی تو تخت و اتاق خودت می خوابی البته مامان مرتب شبا بهت سر میزنه هنوز شبا تا صبح یکی دوبار شیر میخوری ولی از صبح تا بیدار بشی  مرتب  شیر میخوری خیلی بزرگ خانم شدی بغلمون میکنی و محکم و صدادار میبوسیمون صورتمو میگیری و لبامو تند تند میبوسی قربون اون بوسه های شیرینت بشم دلم ضعف میکنه واسه کارهات یه قلک داری که کامان از وقتی تو شکمش بودی واست پول مینداخت توش الان دیگه تا یه سکه میلینی بدو بدو کیری میندازی داخلش خاله مهوش یه عالمه سکه برات آورده خیلی هم...
30 مهر 1393

دخترم روزت مبارک

امسال دومین سالی هست که روز دختر به خودم میبالم که دختر دارم جهان را  بدون ناخن های لاک زده بدون کفش های پاشنه بلند بدون النگو و بدون گل سر  نمیشه تصور کرد وقتی فرزندت دختر است خدا دختر را آفرید لاک بزنه کفش پاشنه بلند بپوشه النگو دست کنه ، گل سر بزنه و دل ببره از مامان باش دخترم باران جان، ثمره زندگیم روزت مبارک
8 شهريور 1393

۱۴ ماهگی

سلام زندگی مامان امروز دومین روز شهریور ماه هست و شما ۱۴ ماه۱۱ روز داری مثل فشفشه میدوی کلی نازو عشوه داری عاشق سی دی های بی بی انیشتن هستی عروسکاتو بوس میکنی اونم صدا دار ولی مامان و بابا رو نه کلی حرف میزنی برامون ولی نامفهموم کلماتی که تا حالا متوجه شدیم آب ، پتو،تاب تاب اباسی، توپ، جوجه، بدش، بدیرش(بگیرش)، رفت پر در کلاغ پر، بِییم(بریم) ، از دیروز هم که منو مامان مَیَم صدا می کنی قربونت بشم هنوز پنج تا دندون کامل داری و یدونه کوچولو که تازه نوک زده عاشق پارک و بازی با بچه ها هستی این چند وقته لجباز شدی برا هر چیزی جیغ میزنی سریع گریه می کنی خرابکاری می کنی مخصوچصن موقع شام خوردن غذا روپخش می کنی یه کم نگران این رفتارات ...
2 شهريور 1393

اولین سفر دخترم به مشهد در شب تولد یکسالگیش

  غنچه زییای مادر لبخند خدا در زندگی ام تولدت مبارک اگر سال های سال منتظر هدیه ای از طرف خدا بودم هرگز هدیه ای با ارزشتر از تو دریافت نمی کردنم آرامش وجودم نمی دانم چطور شاکر خدا باشم که باران رحمتش را در دامن ما نهاد و مرا مادر نام نهاد تا آغوش گرمم پذیرای وجودت باشد به یمن وجودت اولین سالگرد زمینی شدنت را که مصادف با میلاد مجی عالم بشریت امام زمان بود را در حرم امام رضا در جوار جدش بودیم ثانیه به ثانیه لحظه شماری میکردیم تا ساعت 1:15 دقیقه بامداد زمان اولین نفس کشیدنت در دنیایی ما بشود هر چقدر بگویم دوستت دارم کم گفتم تو بیمه امام رضا بوده و هستی و خود آقا همیشه محافظت باشد   ...
25 خرداد 1393